هذیان های آرام

از شوریدگی ها و دلتنگی ها

بی‌قراری
ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠ 

 

از نیمه‌شبِ تو که راه افتادم، ستاره‌ها می‌خندیدند. فرش راه شیری ‌در زیر پاهایم هنوز نمناک بود، از بارانی‌که در پشت شیشۀ پنجرۀ تو آغاز شد و تا انحنای چشمانم خود را گسترد. جهان در ذوق حضور تو می‌سوخت. تو در دستان من به دنیا می‌آمدی در میان پرنیانی از غزل‌ها و بوسه‌ها. غم‌هایم را بردم و در دورترین نقطۀ آسمان چال کردم، که بدیمنی‌اش، شگون میلادت را نیالاید.

و بدینسان بود که تو در بوسه‌های من زاده شدی.

با آخرین خیابان، کوه و جنگل ما آغاز شد. در بامدادی سبز و بارانی، رد دو مسیر از میان چمن‌های خیس باران‌خورده پیدا بود. گویی گام‌های ما را گواه می‌گرفتند بر خاطره‌ای از بودنِ در طرواتِ زیستن.

و ما خیس عبور می‌کردیم از دالان باران‌ها و سبزه‌زارهای وحشی. بوسه بود که از چشمان من پرواز می‌کرد بر روی چینه‌های لبت می‌نشست. توک زدن‌ها، توک زدن‌ها. دانه چیدن‌ها. چه گنجشک‌های حریص و بازیگوشی. جهان از میان دستان ما آماده می‌شد برای آفرینشی که تنها در خواب سفید و مخملین درختان سنجد دیده شده بود.

دیگر در تمام شب‌ها، با ستاره‌بازی چشمانت، بی‌نیازم از آتش‌بازی صاعقه‌ها و شهاب‌ها. مترسک‌ها گریخته‌اند و صدای کلاغ دیگر قبح خود را از دست داده است. رنگ سیاه بالاترین رنگ‌ها نیست.

حلزون‌ها با لاک‌های کوچک‌شان به میهمانی باران آمده‌اند، چتر درخت در رقص خیس خود، آزمندانه، پیچک دستان مرا میطلبد برای پیچیدن بر اندام تو، در بحبوحۀ غوغایی از این جهان، که تنها نعره‌های مرا کم داشت.

مبارک باد بوسه‌های بارانت بر لبان تشنه‌ام.

   نویسنده : دارا و سارا ; ساعت ۶:۵۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠

 


کلمات کلیدی:
 
یکی برای من ،یکی برای تو نه..یکی برای هر دویمان...
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠ 

 

 

یکی برای من یکی برای تو نه! یکی برای هردومان! امشب اسباب بازیهایمان را تقسیم نمی کنیم دارا!! ...تو موهای عروسک من رابباف من سوار ماشین تو میشوم. سفرۀ زخمهایمان را پهن میکنیم خالی،رویش رنگین کمان می پاشیم و هی از هم عبور میکنیم.من آبشار میشوم گاهی، تو کوه ...میباریم تا شانه هایمان درد بگیرد. من کوه میشوم تو بهمن ...از خنده های هم سقوط میکنیم.

 بعد.....نه چندان بعد ، زمان که نمی گذرد ما خودمان ، خودمان را خاطره میکنیم، شیرین یا تلخ،تنهایی مان را اما به پیوستش ارسال نمی کنیم.  تو اطمینان مرا ببر ، من تردید های ترا, معامله پایاپای.یکی برای هر دویمان ...!

اینجا درخت نمی رویید ما به اجبار به سایۀ سرو همسایه تأسی کردیم .  باران که ببارد سایه ها سنگین میشود. ملالی نیست. آبدیده تر از آنیم که باران خیسمان کند. تندیسمان کند ، بکاردمان بر سر در باغ اساطیر ...که شیرین و فرهاد ...لیلی و مجنون نازا بشویم که دلخوشیمان باشد گریاندن چشمهای عشق؟؟!!ما هر دو باروریم ... راستی سارا از سرایت نمی آید؟؟

یکی برای من ...یکی برای تو ،نه ! یکی برای هردویمان ...!این رویا که مرددم چگونه صدایت کنم که در خواب من بیدار شوی و یا از خواب هم بیدار شویم.

   نویسنده : دارا و سارا ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٩

 


کلمات کلیدی:
 
آغازین
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠ 

 

 

سارای من، اینجا خانۀ ماست. جایی که می‌توانیم، به دور از غوغای جهانی که ما را احاطه کرده است با هم بیارامیم. بی آنکه نگران چشم‌هایی باشیم که در اکناف جهان ما را جستجو می‌کنند، تا آفرینش زیبایی‌هامان را تسمه از گرده بکشند.

ما از واقعیت گریخته‌ایم، گو که دوست‌داشتن‌مان را برنتابد. ما این احساس را، چون کودکی به جانمان بسته، برمی‌داریم و می‌گریزیم. به اینجایی که می‌توانیم فریاد بزنیم، بی آنکه پژواکی به تهدید را پاسخ بشنویم.

ما در اینجا آزادیم که خودمان باشیم بی نقابی به چهره.می‌توانیم آنچه را که می‌خواهیم بنویسیم و مرزهای واقعیت رسمی را درنوردیم. در اینجا تنها "واقعیتِ" موجود "واقعیت" خود ماست که حکم می‌کند بر چگونگی جهان.

رنگ‌های زندگی در این سرزمین، رشک رنگ‌بازی بال پروانه‌هایند. این چمنزارها، گل‌های ممنوع ندارند. هر گلی را می‌توان بویید.

آبشار زیبای‌مان را بنگر، با رنگین‌کمانی که قوس آسمان را تاب بسته است. هیچ رنگین‌کمانی در جهان به این زیبایی نیست، زیرا رنگ‌هایش را از آبشاری می‌گیرد که نگاه تو بر آن افتاده است، آری نگاه تو.

می‌خواهی قدم بزنیم؟ دستت را به من بده، ازین رنگین‌کمان تا ستاره‌ها راهی نیست. می‌خواهم ستاره‌ها را به عروسی چشمانت دعوت کنم.

   نویسنده : دارا و سارا ; ساعت ۱٠:۱۴ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٩

 


کلمات کلیدی: