از نیمهشبِ تو که راه افتادم، ستارهها میخندیدند. فرش راه شیری در زیر پاهایم هنوز نمناک بود، از بارانیکه در پشت شیشۀ پنجرۀ تو آغاز شد و تا انحنای چشمانم خود را گسترد. جهان در ذوق حضور تو میسوخت. تو در دستان من به دنیا میآمدی در میان پرنیانی از غزلها و بوسهها. غمهایم را بردم و در دورترین نقطۀ آسمان چال کردم، که بدیمنیاش، شگون میلادت را نیالاید.
و بدینسان بود که تو در بوسههای من زاده شدی.
با آخرین خیابان، کوه و جنگل ما آغاز شد. در بامدادی سبز و بارانی، رد دو مسیر از میان چمنهای خیس بارانخورده پیدا بود. گویی گامهای ما را گواه میگرفتند بر خاطرهای از بودنِ در طرواتِ زیستن.
و ما خیس عبور میکردیم از دالان بارانها و سبزهزارهای وحشی. بوسه بود که از چشمان من پرواز میکرد بر روی چینههای لبت مینشست. توک زدنها، توک زدنها. دانه چیدنها. چه گنجشکهای حریص و بازیگوشی. جهان از میان دستان ما آماده میشد برای آفرینشی که تنها در خواب سفید و مخملین درختان سنجد دیده شده بود.
دیگر در تمام شبها، با ستارهبازی چشمانت، بینیازم از آتشبازی صاعقهها و شهابها. مترسکها گریختهاند و صدای کلاغ دیگر قبح خود را از دست داده است. رنگ سیاه بالاترین رنگها نیست.
حلزونها با لاکهای کوچکشان به میهمانی باران آمدهاند، چتر درخت در رقص خیس خود، آزمندانه، پیچک دستان مرا میطلبد برای پیچیدن بر اندام تو، در بحبوحۀ غوغایی از این جهان، که تنها نعرههای مرا کم داشت.
مبارک باد بوسههای بارانت بر لبان تشنهام.
نویسنده : دارا و سارا ; ساعت ۶:۵۸ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠